بیمناکم

شیطان در کمین من است

میخواهد سرم را به سمت او بچرخانم

قبول نمیکنم

نجوایش را از دلم می شنوم

این بار میگوید: فقط مرا ببین

توجیهم می کند

در دل به خود می گویم: با یک دیدن نمیتواند من را فریب دهد

راضی میشوم

مردمک چشمانم را به چپ می کشانم

کنارم ایستاده

او را می بینم

هنوز همینجاست

دو دستش را کنا صورتم می نهد

اجازه می دهم سرم را بچرخاند

او را نگاه میکنم

هنوز دستهایش در اطراف صورتم هستند

او را نگاه می کنم

دستهایش را حس می کنم

لبخند می زند

لبخند می زنم

دستهایش را آرام بر می دارد

عقلم ندا می دهد: سرت را برگردان

نمیتوانم، نمی خواهم انگار

.

.

.

سالها می گذرد

کثیفی لبخندش را می فهمم اما

-حتی بدون کمک دستهایش-

هنوز رو به او ایستاده ام...