دیروز صبح

در پیش چشمانم کوهی یافتم

از جنس خشم و رنگ غضب

آن را در حالی یافتم

که چند قدم بر آن بالا رفته بودم

و گویی برای رسیدن به قله اش حرص عجیبی

در من شعله می کشید

آن گاه "تو" را به یاد آوردم:

چون به کوهی این چنین با این جنس و رنگ رسیدی

آن را از جا بکن

" والکاظمین الغیظ...

والعافین عن الناس..."

اما...

قربانت گردم...!

این چه کاریست که مرا امر نمودی؟!

من ضعیف و کوه سخت و بلند و ...

یواشکی گفتم: تو که خود می دانی قله چطور مرا به سوی خود می خواند. انگار تا به آن بالا نرسم آرام نمی گیرم.مگر شدنی ست این کار؟

دلم هشدار داد: امر او که "اما" ندارد

گفتم: به روی چشم...فقط چون "او" می خواهد...و تصمیم بر کندن آن کوه گرفتم

ناگاه وجودم را بر جلگه سرسبز آرامش یافتم در حالی که افق شادی در جلوی چشمانم گسترده شده بود

گویی از ابتدا کوهی وجود نداشت

اما من خوب می دانم

"تو" آن کوه را برداشتی

فقط چون گفته بودم: چون "تو" می خواهی چشم!